Sunday, November 08, 2009
Saturday, November 07, 2009
Friday, November 06, 2009
دانش آموزان مدرسه که شعار میدهند دولت سیب زمینی نمی خوایم نمی خوایم !!
کار دولت دیگر به کجا باید کشیده باشد !
Posted by
writer
at
4:18 PM
|
- زری اصفهانی -تنها جنگل مانده است
عکس از جنگل کوچکی نزدیک خانه - توسط خودم
تنها جنگل مانده است
و پائیز که با من سخن میگوید
جاده ای اما هنوز درلابلای برگها میگذرد
و جویباری که به آرامی به پیش میرود
گویی که زمزمه میکند :
بازگشتی نیست
به درختان مینگرم
و تلخنای عریانی شان
دیگر هیچ پرنده ای نخواهد خواند
برفراز آشیانه های تهی
غروب فرو می پوشاند
تنهایی جنگل و درختانش را
و جویبار را که همچنان به پیش می رود
و گویی که زمزمه میکند
بازگشتی نیست
Posted by
writer
at
10:06 AM
|
Thursday, November 05, 2009
روزنامه آرمان ملت ( 30 سال قبل ) : بدانید اگر قرار بود با چماق و زور کسی حکومت کند قبل از شما آریامهر بود ـ
چند تیتر از روزنامه ها را در اوایل انقلاب بخوانید : ( ۱۷/۷/۱۳۵۸ روزنامه کیهان ) : نامه ی مجاهدین خلق به احمد خمینی : مگر نگفتیم اسلام ما اسلام ضیاءالحق و ملک فیصل نیست؟ این کدام اسلام است که بدون آمادگی شرایط اجتماعی و فرهنگی دارنده ی یک مثقال هروئین را تیرباران می کند و یاسینی ها را فراری می دهد و شیخ الاسلامی ها را می بخشد؟ ( ۲۴/۷/۱۳۵۸ روزنامه کیهان ) : تا دیروز رییس کلانتری شاهنشاهی می گرفت و می زد ، امروز رییس کلانتری جمهوری اسلامی می گیرد و می زند ضمنا پاسدار و کمیته نیز اضافه شده اند. بابا مردم کفری شده اند. آخر باید یک تغییر بدهی . . . ( ۲۵/۱/۱۳۶۰ روزنامه آرمان ملت ) : خطاب به دولت : " این بادیه نشینان تازه به دوران رسیده و پشتیبانان خودباخته ی آنها بدانند که ستیز با فرهنگ ایرانی فرجامی جز آنچه بر دیگران گذشت و همه دیدید و شنیدید نخواهد داشت." ( ۱۱/۹/۱۳۵۹ روزنامه آرمان ملت ) : بدانید اگر قرار بود با چماق و زور کسی حکومت کند قبل از شما آریامهر بود.
هموطن بسیجی ام متشکرم ! ( نامه ای از یک دختر ۱۶ ساله )
کینه ای که در دل من و تمامی هموطنان سبزم کاشتی به ما توان استقامت و همبستگی می دهدمن یک دختر 16 ساله ام و در13 آبان( روز دانش آموز) که احساس می کردم روزی متعلق به من است می خواهم از تمامی آنچه تو امروز مانند یک آموزگار به من آموختی تشکر کنم . من از تو تشکر می کنم نه بخاطر ضربات باتومی که بر بدن من زدی ، که دردش را دوست دارم و هر زمان که نگاهی به زخمهایم می اندازم بزرگتر می شوم . از تو تشکر می کنم نه به خاطر حلقه اشکی که در چشمان مادرم دیدم ، وقتی که در مقابل برادر خردسالم به او دشنام های رکیک می دادی . از تو تشکر می کنم نه به خاطر لگدی که بر کمر مادر بزرگ هفتاد ساله ام زدی (تازه دو ماه از جراحی کمرش گذشته بود . ) از تو تشکر می کنم نه به خاطر اینکه در یک کلاس عملی جامعه شناسی مفهوم حکومت دینی ، قانون اساسی ، مردم سالاری ، عدالت و .... را برایم معنا کردی . از تو تشکر می کنم چون به رشد جنبش سبز کمک کردی . کینه ای که در دل من و تمامی هموطنان سبزم کاشتی به ما توان استقامت و همبستگی می دهد . از تو تشکر می کنم چون تمامی آنچه حکومت جمهوری اسلامی 30 سال شعارش را داده بود ، را تو زیر سوال بردی نه ما ! و از تو می خواهم که باز هم مرا بزنی ، به مادرم دشنام دهی ، و .... تا جنبش ما به بلوغ کامل برسد . من و جنبش سبز با هم بزرگ می شویم و می دانم که ما پیروزیم. و زمانی که ما پیروز شویم ، مطمئن باش که با تو و خانواده ات آن نمی کنیم که تو با ما کردی ، زیرا تو هم از ما بودی !!!!!!
Posted by
writer
at
9:32 PM
|
دستاوردهای جنبش آزادیخواهی مردم درروز 13 آبان - یک گام به جلو- زری اصفهانی
عکس-13 آبان از مجله تایم
Posted by
writer
at
9:46 AM
|
Posted by
writer
at
9:33 AM
|
Wednesday, November 04, 2009
به میمنت این 13 آبان! امروز در حال فرار وقتی یکی مقنعه ام را کشید یکی از حسرت هام هم جواب گرفت و من
با موی رها دویدم
وی آن همهمه و بگیر و ببند یک پسره را گرفتند ... رفتیم جلو و هو کردیم شان ... یک نفر از این لباس شخصی ها بود که شروع کرد به کتک زدن ... پسره می خواست فرار کند ... مردم هو می کشیدند ... پرتش کرد توی جوب بغل ما ... یک دختره دوید بغلش کرد . تکان نمی خورد ... صدای مردم بالا گرفته بود ... هیچ تکان نمی خورد ... با تمام قوا جیغ می کشیدم ... جیغ می کشیدم ... یارو که پرتش کرده بود را نگاه کردم ... یک لحظه ی بزرگ بود ! یارو عقب عقب رفت ، صدای مردم بلندتر از همیشه و من همین طور که می لرزیدم و داد می کشیدم دیدم ... دیدم که چه طور یارو توی تک تک اجزای صورتش ترس وحشت زده دنبال مامنی می گشت و نمی یافت ... نمی یافت ... دوست داشتم تا ابد ادامه پیدا می کرد ... دوست داشتم اما یکی از همین باتوم به دست ها کوفت پشت پام ... زانوم خم شد ... ضعف کرد پام ... چشمم پی افسانه گشت ... هنوز داشت داد می زد ، می کشیدمش باز می دوید پسره از جا جست و فرار کرد ... همه خیال کردند که مرده یا دست کم بی هوش است ... وحشی شدند ... افتادند به جان مان اما یک چیزی در من سبکسرانه می خندید : شاد بود ... آن قدر که وقتی دم پاساژ افتخاری که همیشه با طمانینه توش می گردم موتوری هاشان رسیدند بهمان مثل آن پسر چاقه دست و پام را گم نکردم ... حتی وقتی موتوری ها دنبال مان گاز می دادند داشتم مقنعه ام را با یک دست آزادم روی سرم درست می کردم ... وقتی هم صاحب مغازه را هل دادیم تو و پرت شدم روی خرت و پرت هاش خندیدم ... دیدن چهره ی آن یارو که سخت ترسیده بود مومن ام کرد : ما پیروزیم ... گیرم که نگذاشتند شعار بدهیم ، با دوربین هاشان فیلم مان را گرفتند ، کتکمان زدند ، چند نفر را بردند ، عربده زدند وحشی گری شان را ... ما برنده بودیم ... پی نوشت : به میمنت این 13 آبان و جمهوری اسلامی ! امروز در حال فرار وقتی یکی توی فرار مقنعه ام را کشید با موهای افشانی که در باد تکان می خورد یکی از حسرت هام هم جواب گرفت و من با موی رها دویدم.
Posted by
writer
at
9:07 PM
|
Monday, November 02, 2009
حتی اگر قورباغه سبزی باشم... تسلیم نخواهم شد!
حتی اگر قورباغه سبزی باشم... تسلیم نخواهم شد!
حتی اگه قراره خورده بشیم بزار سیستم رو زجر کشش کنیم. به مناسبت 13 آبان
Posted by
writer
at
7:20 PM
|








