Friday, January 13, 2017

مرگ دیکتاتور - پابلو نرودا ترجمه از زری اصفهانی




بوئی درمیان ساقه های نیشکر باقی است

آمیزه ای از خون و جسد




گیاهی با بویی نافذ که تهوع می آورد.

درمیان درختان نارگیل 
و گورها ی سرشار از استخوان های پوسیده
و تلق و تلق بی صدای مرگ
دیکتاتور حساس و ظریف سخن میگوید
با کلاه های شاپو ، منگوله های طلایی ویقه های آهاری
قصر باریک مثل یک ساعت سو سو میزند
و خند ه های سریع دستکش بدست
از کریدورها سرساعت میگذرند و به صداهای مرده
و دهانهای آبیرنگ که تازه دفن شده اند می پیوندند
گریه دیده نمی شود
مثل گیاهی که دانه هایش لاینقطع روی زمین می ریزند
و برگهای بزرگ کورش حتی بدون نور رشد میکنند
نفرت ، جمجمه به جمجمه روئیده است
وزش به وزش در آب هولناک مرداب
با پوزه ای پرازلجن و سکوت

Sunday, January 08, 2017

آتش و یخ - شعر از رابرت فراست - ترجمه از زری اصفهانی




رابرت فراست شاعر عارف و نازک طبع آمریکایی
(March 26, 1874 – January 29, 1963)

آتش و یخ

برخی میگویند جهان درآتش پایان میگیرد

برخی میگویند دریخ

بنا برآنچه که من از هوس ها و آرزوها چشیده ام

طرف آنهایی هستم که آتش را بر می گزینند

اما اگر جهان قراربود که دوبار نابود شود

فکر میکنم به آن اندازه نفرت را میشناسم

که بدانم برای نابودی

یخ نیز میتواند بخوبی کارآ باشد

Wednesday, January 04, 2017

فنجانی قهوه درانتهای خیابان - شعر و نقاشی از زری اصفهانی






بیا امشب شال و کلاه کنیم

و به کوچه بگریزیم


خش خش کنان در خنکای شب


به جستجوی ستاره های رنگی


درآویزهای یخ برویم


به جستجوی زندگی که می چکد از آسمان


چون گرده شکوفه های هلو


گاهی زندگی یک فنجان قهوه است


در انتهای خیابان کوچک ما


گرمایی خرد


آغوش گشوده درسرمای عظیم جهان


وشعله ای رقصان


 درانتهای درختان عریان و سرد


بیا امشب شال و کلاه کنیم


وبه کوچه بگریزیم


گلبرگهای سپید برف

صدای خش خش گامهایمان برزمین


وفنجانی قهوه درا نتهای خیابان




گرمایی خرد

آغوش گشوده درسرمای عظیم جهان


که سهم کمی هم نیست


درجهانی چنین نا پایدار


درزمانی چنین نا بسامان

Friday, December 30, 2016

سال نو میلادی مبارک باد

آواز سال نو نقاشی و شعر اززری اصفهانی


بیدار نشسته ام

تا طلوع سال تازه را بنگرم

و اولین ستاره اش را

از پشت تکه  های نازک ابرنظاره کنم

می آید

خنک و درخشان و آبیر نگ

با جامه ای سفید

رنگین از پولک های نور چراغها

گویی از آنسوی کهکشان  های دور آمده است

با صدای خش خش گامهایش

بر پیاده روی خاموش

و توده های انباشته برف


می اندیشم که درکوله بار ش

دوباره صبحها را آورده است

با گنجشگان پر هیاهو

غروب را

با خورشید سرخش


فرو رفته در موجهای رقصان دریا  

و رنگ های سبز 

کاج های گونه گون و افرا ها را 

درنیمه شب

خیره بر تنها ستاره ای که سو سو میزند

از گوشه آسمان

و گوش داده  به آواز باد

که درمیان شاخه های برهنه هو هو کنان میگذرد

سال تازه را درآغوش میکشم

و جهان نو شده را

با تاریکی ها  وروشنایی هایش

و غم ها  و شادمانی هایش


معجزه ایست زندگی

حتی اگر یک ستاره باشد

درکهکشانی دور دست

حتی اگر نور کوچک شمعی باشد

درکنار پنجره ای روشن و گرم

و حتی اگر گلی

که نابهنگام سربرمی آورد

ازمیان بوته های سرد برف 

و یا حتی  همین گل شمعدانی

که خیره  به چشم انداز خیابان  چشم دوخته است

درانتظار سار کوچکی که هرصبح برایش آواز میخواند

چشم دوخته بر خیابان بی عابر

دراین نیمه شب می اندیشم

که جهان بیشک معجزه عظیمی است

با همه شادیها  و اند وه هایش 

و انسان گل رویاهای هزاران ساله خداست

با همه زشتی های وزیبایهایش

سال تازه را درآغوش میکشم

و از پس پنجره

اولین ستاره روشن اش را 

دراین   نیمه شب  می بوسم

Tuesday, December 27, 2016

شاعر من فروغ -زری اصفهانی



خورشید مرده بود 
و هیچکس نمیدانست که نام آن کبوتر غمگین
کزقلب ها گریخته ایمان است

******
گر آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از اآن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
*******

زندگی شاید خیابان درازی است که هرروز
زنی با زنبیلی از آن میگذرد
*****
فروغ شاعر من است . برای من او حاد ثه ایست درشعر فارسی که از خوش شانسی در چهره زنی اتفاق افتاد و دیگر شاید به این سادگی ها اتفاق نیفتد.
اگر او به آن زودی نرفته بود . شاعری میشد جهانی ، بیشک در حد لورکا و پاز و نرودا و نظایر او
خصوصیت اصلی شعر فروغ شاعرانه بودن آنست . او تا عمق وجود ش شاعر است . نرود ا میگوید شاعر کسی است که دری را به جهانی غیر واقعی گشوده است . فروغ از این در به آن جهان سفر کرده بود و دیگر باز نگشت . او به عمق خاک رسیده بود . و به عمق چاهی دراعماق ادارکی شاعرانه فرو رفته بود . یک چاه تاریک دراعماق هستی یی دیگرگون و متفاوت .
بی دریچه ای به ازدحام کوچه خوشبخت و بی چراغی دردرون . اما باقدرت لایزال همه حواس پنجگانه برای دیدن و شنیدن و بوئیدن و چشیدن و لمس هستی . قدرتی وافر برای بیرون کشیدن ریشه های شعر از درون تاریکی های جهان واقعی و روشنایی های جهان شاعریش. چراغ بیرون را خاموش کرده بود و چراغی دردرون خود روشن ساخته بود . او دریچه را بسته بود و چاهی را دراعماق حس و ادارک خود کنده بود که به سرچشمه آبی زلال و روشن رسیده بود
زبان فروغ زبان شعر است . بی پیرایه ، بی کلمات سنگین ، بی فلسفه و بدون معما و لفافه . ساده ترین کلمات برای ساختن دشوارترین و زیباترین معانی و رنگین ترین تصاویر .شعر فروغ به سادگی آب روان است . او به هیچ کلمه جدیدی نیاز ندارد که آنرا بسازد و حتی اگر تعداد کلماتی را که میدانست بسیار محدود تر هم بودند باز شعرش در همین درجه از تعالی و نبوغ میتوانست باشد .
او کلمات را چون اعداد به کار می برد . برای اعداد ما بیشترا 10رقم نیاز نداریم و با این 10رقم میشود میلیارد میلیارد عد د نوشت . شاعر ی چون فروغ بیش از آنکه به کلمه نیازمند باشد به حس شاعری نیاز دارد . به وجودی سرا پا بدل شده به شعر . بدل شده به آن انسان غیرواقعی در آن جهان غیر واقعی و اثیر ی هنر .
کسی که بخواهد یک سره درجهان واقعی زندگی کند هنرمند به معنای حقیقی و جاودانیش نخواهد شد . . هنر پرتوی از جهانی غیر واقعی است . از جهانی خیالی وجهانی که درخواب ها و تنهایی ها نهفته است . درشب ها و تاریکی ها ی درون و بیرون ودرپشت پنجره ای که به ازدحام کوچه خوشبخت بسته است ، جهانی مرگ آور . جهانی درعمق چاه های اندیشه و تخیل و جهانی مجازی درآنسوی واقعیت ها . جهانی دردآلوده و به رنج آعشته و همیشه تاریک . اما پراز وصل به ریشه های هستی . حسی که وقتی به ستاره مینگرد ، دیگر ستاره نمی بیند و خیابان را دیگر خیابان نمی بنید و پرنده دیگر پرنده نیست .و همه اینها تصاویری میشوند برای یک تصویر بزرگتر و درک بالاتر از هستی . و همه نت هایی میشوند برای یک سیمفونی عالی تر و بالاتر .
وفروغ این شده بود . . تصاویر در شعر او آنچنان از احساسی قو ی پر میشوند که دیگر تصویر نیستند و حرکتی چند بعدی در عمق اشیا ء میگردند .
زندگی شاید خیابان درازیست که هرروز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
دریک خط ساده شعر که از کلماتی پیش پا افتاده و معمولی ساخته شده است . او تصویر ی از زندگی یک عمر را ارائه میدهد. خیابانی دراز و تکرار حرکت زنی با یک زنبیل در آن . به گویایی یک فیلم اسلو موشن داستانی را بیان میکند. و حس اندوهگین بیهودگی و تکرار و نرسیدن و دورخوردن و تردید و گیجی و سرخوردگی و تمام این مفاهیم با چنان تلخی و تاریکی نقش میشوند که انسان را یک باره بدرون خود می برد . . و همین یک سطر با قدرتی بسیار آنچه را که شاعر حس میکرده است چون شوکی ناگهانی وارد ذهن مخاطب میکند.
شعر فروغ از همه دیگر شاعران قبل و بعد از خودش به شعر مدرن جهان نزدیک تر است . هرچند سبک او سبک نیما است واز این لحاظ شاید گفته شود که یک گام از شعر آزاد عقب تربود ولی محتوای شعری او مدرن تر از شعر شاملو است . برای من تفاوت او با شاملو دراین است که شاملو فیلسوفی است که شعررا به خدمت بیان اندیشه های فلسفی و انسانی اش گرفته است اما فروغ فقط شاعر است . فروغ به نیما نزدیک تراست و همچنین به سپهری . او به جوهره حقیقی شعر دست یافته بود و افسوس که خیلی زود ازدست رفت . بخصوص که بدلیل زن بود ن ، وویژگیهای زنانه شعرش درتاریخ شعر فارسی از این وجه هم یگانه بودو میتوانست درفلک شعر فارسی طرحی نو دراندازد و درتاریخ ادبیات ایران کاری کند کارستان . ولی هرچه بود گذشت .و او آن پری کوچک اقیانوس های مرگ آور شعر به موج ها پیوست و به جهانی اثیری و بی بازگشت . و او با وجود میزان کمی شعر جای خود را تا ابد درقلب شعر فارسی باز کرد
یاد ش گرامی باد

این یکی از شعرهای محبو ب من است
بعد از تو 
ای هفت سالگی
ای لحظه های شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت


بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمی گفت ، هیچ چیز بجز آب ، آب ، آب
در آب غرق شد.


بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و بصدای زنگ ، که از روی حرف های الفبا بر می خاست
و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی ، دل بستیم .


بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها
به پشت ها میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم، رنگ ترا باختیم ، ای هفت سالگی .


بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو ما تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب ، و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم .
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
و داد کشیدیم :
" زنده باد
مرده باد "


و در هیاهوی میدان ، برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند ، دست زدیم.
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلب هامان
در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم .



بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم
و مرگ ، زیر چادر مادربزرگ نفس میکشید
و مرگ ، آن درخت تناور بود
که زنده های اینسوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
ومرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ می زدند
و مرگ روی ان ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش ، ناگهان چهار لاله ی آبی
روشن شدند.




صدای باد می آید
صدای باد می آید، ای هفت سالگی


برخاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند.
چقدر باید پرداخت
چقدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟


ما هرچه را که باید
از دست داده باشیم ، از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتادیم
و ماه ، ماه ، ماده ی مهربان ، همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند

چقدر باید پرداخت؟

Sunday, December 25, 2016

عیسای کودک - زری اصفهانی



عیسای کودک در کنار گوسپندان آسوده خفته است

و مومنان درگرمای شراب و عطر کاج ها

من اما بیدار و اندوهگین

چشم به دروازه های بیت اللحم دوخته ام

آیا آن مردان دانشمند که راه ها را با ستاره ها پیمودند

خدا را دیده بودند؟

ای کاش خدایی نو درآغلی دوردست متولد میشد

ایکاش

سال کهنه میرود - زری اصفهانی



گوش کن!
این صدای گامهای سال کهنه است
خش و خش کنان میان برف
پیر وخسته می رود
روی دوش می برد
کوله بار رنج روزهای رفته را
لحظه ای درنگ میکند
درتلالو چراغ ها
جای پای لحظه های رفته را نگاه میکند
درسکوت گرم لانه
یک پرنده سربلند میکند
خوابناک
گوش میدهد به گام های سال کهنه زیربارش سپید برف
سربه زیر پردوباره میرود به خواب
شب سپید کرده است
شاخه های کاج را
کوچه راو لانه پرنده راا
درسکوت سرد
برف می کشد
روی جای پای سال کهنه پرده ای سپید را
گوش کن!
این صدای گام های سال تازه است
خش وخش کنان میان برف

Saturday, December 24, 2016

شب کریسمس - شعر وطرح از زری اصفهانی








برخیز دل من
تا به کوچه بگریزیم
و یک امشب درپرتو ستاره های یخ زده
اندوهمان را درمیان برف ها گم کنیم
درنور رنگی چراغ ها
وسایه های پربرف کاج ها
باورکنیم که امشب
دراصطبل گوسپندان
درسرزمینی که غم جهان را می گرید
و خون از بن انگشتان کودکانش می چکد
خدا درسیما ی کودکی بی پدر به زمین می آید
بیا درپرتو این افسانه شیرین
زشتی جهان را ازیاد ببریم
و درد کودکان گرسنه ای را که امشب میمیرند

بیا بیاد بیاوریم
که امشب مردانی از میهن من
به دنبال ستاره ای به سفر میروند
تا میلاد پیامبر عشق را بشارت دهند
بیا تا با این قصه غرورآفرین
درد آوارگیمان را تسکین بخشیم
و تلخی تحقیر از جهل و خرافه
و سبعیت وحوش حاکم برسرزمینمان را
ازچشم جهانیان پنهان کنیم

بیا باورکنیم
که جهان را معنایی است
و خدایی است
و تنهایی تاریک انسان
را نهایتی است
و شکم های پروار قاتلان را
دوزخی درانتظار است
برخیز دل من
بیا تا یک امشب را به کوچه بگریزیم
و فراموش کنیم
که نام آن کودک را
مصلوب نهادند
و روز میلادش را هم ازکلمه صلیب ساختند
ویک روز هم اورا
که اینک همه جهان دوستش دارند
تنها و بی یاور برصلیب کشیدند
و درسکوت مرگ رهایش کردند
و امشب نیز
دربیغوله هایی تاریک وسرد
بی نور چراغ های رنگی کاج های عطر آگین
هزاران کودک دیگردربرابر چشم جهان
از گرسنگی خواهند مرد
و یا با انفجار خمپاره و موشک ومین مومنان
درخون خویش خواهند غلطید
برخیز دل من
بیا یک امشب را به کوچه بگریزیم
و درنور رقصان چراغهای چشمک زن
و در پناه عربده های مستانه مو منین
باورکنیم که جهان را معنایی است
و انسان تنها نیست
و امشب فرزند خدا
به دنیا می آید