امروز 17 ژوئن است . 5 سال از یک اتفاق که با عث درد و اندوه فراموش نشدنی بسیاری از انسان های مبارز و اپوزیسیون جمهوری اسلامی شد گذشته است . درزمانی که انسان های دردمندی برای دفاع از حق آزادی بیان و حق جنگیدن برضد فاشیسم و دیکتاتوری و شکنجه و زندان و سنگسار و اعدام و شلاق مجبورشدند که خودشان را به آتش بکشند. جایی که نمیتوانستند برای احقاق حقوقشان کاردیگری بکنند.
چند سال از آن جریان و ازدردی که برقلب هرکسی که خودش را درجبهه مقاومت برعلیه جمهوری اسلامی میدانست چنگ میزد. گذشته است .
حرفها و اظهار نظرهای بسیاری درمورد آن شده است . موافق و مخالف . بخصوص دررابطه با خود سوزیهای انجام شده .
من اما نه از موضع یک فرد سیاسی و درچارچوب معیارها و منافع سیاسی که از موضع یک شاعر و هنرمند مبارز میخواهم به آن قضایا نگاه کنم و تنها آنچه را که حس میکردم درآن روزها و اینک هم بدون توجه به اینکه چه رابطه ای با مجاهدین داشته ام و دارم بیان کنم.
مسلم است که حق دفاع از آزادی فعالیت سیاسی دریک کشور غربی که قانون حاکم است و قانون اساسی آن دهها سال است که این حق را به رسمیت شناخته است دیگر قابل چون و چرا و بحث و جدل نیست . یک گروه سیاسی شناخته شده سالهاست که درکشوری زندگی میکند و فعالیت سیاسی دارد و همه کارهایش درداخل کشورش ( چه نظامی و چه سیاسی ) روشن و آشکاراست و اینکه یک باره دریک شرایط خاص جهانی آنچنان مورد حمله و هجوم صد درصد قرار میگیرد هیچ ابهامی دراینکه یک توطئه و یک همگامی و همکاری گسترده برای نابودی آن درکار بوده است وجود ندارد . یعنی آنچه بوقوع پیوست نمیتوانست به هیچ عنوان جنبه قانونی داشته و بر مبنای اتهامات بیان شده باشد . هرچه بود درچارچوب یک برنامه مشخص و گسترده برای نابودی اپوزیسیون ضد جمهوری اسلامی بود. و این اپوزیسیون مسلما هرجا خطرناک میشد و ضربه زننده بر حکومت ایران باید نابود میشد. این منطق آن روزهای دول غربی بود ( کمتر و یا بیشتر)
بنابراین بطور مسلم و قطعی اگر میتوانستند مجاهدین را سرکوب کنند و دراروپا قلع و قمع شان کنند هیچ نشانی دیگر از یک اپوزیسیون فعال ضد جمهوری اسلامی درکشورهای غربی باقی نمیماند و این داستان ادامه می یافت و حق آزادی بیان هیچ پناهنده سیاسی ایرانی درهیچ جای دیگری به رسمیت شناخته نمیشد. اگر میتوانستند دهان مجاهدین را ببندند شک نکنید که دیگر هیچ دهان نا دوخته ای از هیچ مخالفی باقی نمی ماند. آنوقت دیگر حرف از مبارزات سیاسی درخارج ایران زدن . اعتراضات و تظاهرات برعلیه جنایات رژیم جمهوری اسلامی برپا کردن . کمپین های ضد سنگسار و اعدام جوانان و شلاق کش کردن و دستگیری زنان بدحجاب و تمام اینها عملی ممنوعه میشد . بخصوص درآن شرایط که هنوز امید به مدره شدن و قدرت گرفتن اصلاح طلب ها و رعایت حقوق بشر وقانون و چنین خیالات خامی در ذهن نه تنها سیاسیون که روشنفکران و حتی جناح های چپ بین المللی هم وجود داشت و درزمانی که هرنوع اعتراض علیه جمهوری اسلامی در میان چپ ها به همکاری و همفکری با آمریکا تعبیر میشد و حمله آمریکا به افغانستان و عراق هم زمینه های پذیرش نه تنها جمهوری اسلامی و دیگر فناتیک های مسلمان که حتی طالبان و بن لادن را هم فراهم آورده بود و کمونیست های دو آتشه ای که با نقاب بن لادن درخیابان های غرب ودرتظاهرات ضد جنگ حضورمی یافتند و بربازوانشان عکس خمینی را خال کوبی کرده بودندو درآنروزها فت و فراوان دیده میشدند این حقیقت را گواهی میداد.
برای دیدن صحنه آن روزها باید خود را دورکرد . ازکنار مجاهدین و ضد مجاهدین کنار رفت و به عنوان تنها یک فرد از مجموعه اپوزیسیون رژیم ترور و وحشت خمینی و به عنوان یک ایرانی طرفدار دموکراسی به صحنه نگریست .
دوست جوان من از ایران که به خود سوزیهای اعضای مجاهدین اعتراض داری و آنرا وحشتناک نامیده ای و غیر قابل قبول . البته این وحشتناک است خیلی وحشتناک که درقرن بیست ویکم و دریک کشور اروپایی و کشوری که مهد آزادی لقب گرفته است . و پناهگاه انقلابیون و روشنفکران ازهرتفکر و ایده ای درطول تاریخ بوده است ، کسانی برای دفاع از حق مبارزه ای که به آن معتقدند و طبق قانون اساسی همه این کشورهای دموکرات و اعلامیه جهانی حقوق بشر هم این حق به رسمیت شناخته شده است دست به خود سوزی بزنند.
ولی آنچه من میخواهم به تو بگویم این است که برای انسان ها ارزش های مختلفی وجود دارند و به میزان اهمیتی که این ارزش ها دارند هرکس برای حفظ آن راه حلی مناسب اعتقادات خودش و شرایط زمانی و مکانی انتخاب میکند. بطور غریزی وقتی کودکی به وسط خیابان می پرد و نزدیک است که ماشینی اورازیر بگیرد فردی که اورا می بیند نمیتواند تنها بایستد و نگاه کند . درآن لحظه او هیچ فکری به غیرازنجات آن طفل ندارد و با یک حرکت رفلکسی به وسط خیابان می پرد و دست کودک را می قاپد. بارها این عمل باعث مرگ فرد نجاتگر شده است . دربسیاری از آتش سوزیها ماموران آتش نشانی سوخته اند و از بین رفته اند. و در بسیاری موارد برای نجات یک غریق چندین نفر خودشان را به کشتن داده اند. فیلم های این حوادث را همه دیده ایم و انسان هایی که برای نجات دیگران جانشان را به خطر انداخته اند و به عنوان قهرمان مدال گرفته اند و دراخبارروزانه همه کانال های خبری دیده میشوند. .
حرکت خودسوزی انسان هایی که برای حفظ سازمان و آرمانشان آنچنان بی باکانه به میان شعله های آتش رفتند حرکتی به ناگریز درجهت حفظ چیزی بود که برای آنها بالاترین ارزش بود. ممکن است برای یک مادربالاترین ارزش زندگیش کودکش باشد و برای حفظ او خودش را به کشتن بدهد. برای یک شاعر ، آزادی شعرگفتن اش باشد ( مثل لورکا که به او گفتند قول بده که دیگر شعر نمیگویی تا زنده بمانی و او گفت ترجیح میدهم بمیرم تا اینکه شعرنگویم) وبرای آنهایی که بخود سوزی دست زدند مسلما بالاترین ارزش زندگیشان یعنی آرمان وسازمانشان درخطر بود و برای حفظ آن درآن لحظه به این تشخیص رسیده بودند که راه دیگری به غیراز فدای جانشان وجود ندارد و این کاررا کردند . آیا میشود به آنها انتقاد کرد؟ آیا میشود به کسی ایراد گرفت که چرا جانشان را فدای چیزی کرده است که اورا بیشتر از هرچیزی دوست میداشته است ؟
من البته به عنوان یک شاعر چنین کسی را محکوم نمی کنم. بهتراست که انسان جان اش را فدای یک عشق کند قبل از آنکه اورا به خاطر عاشق بودن محاکمه و محکوم کنند.
درروزهای هجوم سربازان فرانسوی به خانه های مجاهدین و هوادارانشان درفرانسه و دستگیری رهبران و اعضای مجاهدین به غیراز خود سوزیهای وقایع قابل بحث و دقت دیگری هم اتفاق افتاد . و مهمترین آن به نظرمن همبستگی ایرانیان پناهنده و ضد جمهوری اسلامی بود. کسانی که دردوطن داشتند و درد دموکراسی و آزادی ، مجاهدین را تنها نگذاشتند و هرکس بسته به توش و توان خود تلاش کرد که به آنها کمک کند. حتی با یک امضاء و حتی با یک اعتراض و نامه نوشتن به مراجع قانونی و با اعتصاب غذا و با اجتماع درمحل پایگاه های مجاهدین درپاریس و دیگر کشورها.
این بالاترین تجربه و زیباترین حرکت بود . درجهت ایجاد جبهه همبستگی ملی
متاسفانه این حرکت گسترش نیافت و تعمیم داده نشد و فرو خفت .
آنچه آنچه درآن روزها وجود نداشت ، دگماتیسم اعتقادی ، خود محوری ، بیگانه خواندن هرکسی که به اصطلاح با ما زاویه دارد!! و طرد کردن آنهایی که مذهبی نیستند و به اسلام انتقاد دارند بود . تنها یک چیز مهم بود . حفظ اپوزیسیون و حفظ حق آزادی مبارزه علیه جمهوری اسلامی به هربهایی .
و دراین چارچوب البته همه می گنجیدند. آنکس که مسلمان بود و حالا دست از اسلام برداشته بود، آنکس که میخواست درکادر دیگری کار و مبارزه کند. آنکس که به ما انتقاد داشت و لی با ما می گریست . و غذا و آب پخش میکرد.
آن جو زیبای دوستی و مهربانی و همدلی و همراهی بزرگترین و زیباترین صحنه هایی بود که دراشلی کوچک انسان را به یاد روزهای قبل از 22 بهمن 1357 می انداخت و روح همبستگی و ایمان و با هم بودن و یکی بودن با هرعقیده وفکر و ایده ای .
چند سال از آن جریان و ازدردی که برقلب هرکسی که خودش را درجبهه مقاومت برعلیه جمهوری اسلامی میدانست چنگ میزد. گذشته است .
حرفها و اظهار نظرهای بسیاری درمورد آن شده است . موافق و مخالف . بخصوص دررابطه با خود سوزیهای انجام شده .
من اما نه از موضع یک فرد سیاسی و درچارچوب معیارها و منافع سیاسی که از موضع یک شاعر و هنرمند مبارز میخواهم به آن قضایا نگاه کنم و تنها آنچه را که حس میکردم درآن روزها و اینک هم بدون توجه به اینکه چه رابطه ای با مجاهدین داشته ام و دارم بیان کنم.
مسلم است که حق دفاع از آزادی فعالیت سیاسی دریک کشور غربی که قانون حاکم است و قانون اساسی آن دهها سال است که این حق را به رسمیت شناخته است دیگر قابل چون و چرا و بحث و جدل نیست . یک گروه سیاسی شناخته شده سالهاست که درکشوری زندگی میکند و فعالیت سیاسی دارد و همه کارهایش درداخل کشورش ( چه نظامی و چه سیاسی ) روشن و آشکاراست و اینکه یک باره دریک شرایط خاص جهانی آنچنان مورد حمله و هجوم صد درصد قرار میگیرد هیچ ابهامی دراینکه یک توطئه و یک همگامی و همکاری گسترده برای نابودی آن درکار بوده است وجود ندارد . یعنی آنچه بوقوع پیوست نمیتوانست به هیچ عنوان جنبه قانونی داشته و بر مبنای اتهامات بیان شده باشد . هرچه بود درچارچوب یک برنامه مشخص و گسترده برای نابودی اپوزیسیون ضد جمهوری اسلامی بود. و این اپوزیسیون مسلما هرجا خطرناک میشد و ضربه زننده بر حکومت ایران باید نابود میشد. این منطق آن روزهای دول غربی بود ( کمتر و یا بیشتر)
بنابراین بطور مسلم و قطعی اگر میتوانستند مجاهدین را سرکوب کنند و دراروپا قلع و قمع شان کنند هیچ نشانی دیگر از یک اپوزیسیون فعال ضد جمهوری اسلامی درکشورهای غربی باقی نمیماند و این داستان ادامه می یافت و حق آزادی بیان هیچ پناهنده سیاسی ایرانی درهیچ جای دیگری به رسمیت شناخته نمیشد. اگر میتوانستند دهان مجاهدین را ببندند شک نکنید که دیگر هیچ دهان نا دوخته ای از هیچ مخالفی باقی نمی ماند. آنوقت دیگر حرف از مبارزات سیاسی درخارج ایران زدن . اعتراضات و تظاهرات برعلیه جنایات رژیم جمهوری اسلامی برپا کردن . کمپین های ضد سنگسار و اعدام جوانان و شلاق کش کردن و دستگیری زنان بدحجاب و تمام اینها عملی ممنوعه میشد . بخصوص درآن شرایط که هنوز امید به مدره شدن و قدرت گرفتن اصلاح طلب ها و رعایت حقوق بشر وقانون و چنین خیالات خامی در ذهن نه تنها سیاسیون که روشنفکران و حتی جناح های چپ بین المللی هم وجود داشت و درزمانی که هرنوع اعتراض علیه جمهوری اسلامی در میان چپ ها به همکاری و همفکری با آمریکا تعبیر میشد و حمله آمریکا به افغانستان و عراق هم زمینه های پذیرش نه تنها جمهوری اسلامی و دیگر فناتیک های مسلمان که حتی طالبان و بن لادن را هم فراهم آورده بود و کمونیست های دو آتشه ای که با نقاب بن لادن درخیابان های غرب ودرتظاهرات ضد جنگ حضورمی یافتند و بربازوانشان عکس خمینی را خال کوبی کرده بودندو درآنروزها فت و فراوان دیده میشدند این حقیقت را گواهی میداد.
برای دیدن صحنه آن روزها باید خود را دورکرد . ازکنار مجاهدین و ضد مجاهدین کنار رفت و به عنوان تنها یک فرد از مجموعه اپوزیسیون رژیم ترور و وحشت خمینی و به عنوان یک ایرانی طرفدار دموکراسی به صحنه نگریست .
دوست جوان من از ایران که به خود سوزیهای اعضای مجاهدین اعتراض داری و آنرا وحشتناک نامیده ای و غیر قابل قبول . البته این وحشتناک است خیلی وحشتناک که درقرن بیست ویکم و دریک کشور اروپایی و کشوری که مهد آزادی لقب گرفته است . و پناهگاه انقلابیون و روشنفکران ازهرتفکر و ایده ای درطول تاریخ بوده است ، کسانی برای دفاع از حق مبارزه ای که به آن معتقدند و طبق قانون اساسی همه این کشورهای دموکرات و اعلامیه جهانی حقوق بشر هم این حق به رسمیت شناخته شده است دست به خود سوزی بزنند.
ولی آنچه من میخواهم به تو بگویم این است که برای انسان ها ارزش های مختلفی وجود دارند و به میزان اهمیتی که این ارزش ها دارند هرکس برای حفظ آن راه حلی مناسب اعتقادات خودش و شرایط زمانی و مکانی انتخاب میکند. بطور غریزی وقتی کودکی به وسط خیابان می پرد و نزدیک است که ماشینی اورازیر بگیرد فردی که اورا می بیند نمیتواند تنها بایستد و نگاه کند . درآن لحظه او هیچ فکری به غیرازنجات آن طفل ندارد و با یک حرکت رفلکسی به وسط خیابان می پرد و دست کودک را می قاپد. بارها این عمل باعث مرگ فرد نجاتگر شده است . دربسیاری از آتش سوزیها ماموران آتش نشانی سوخته اند و از بین رفته اند. و در بسیاری موارد برای نجات یک غریق چندین نفر خودشان را به کشتن داده اند. فیلم های این حوادث را همه دیده ایم و انسان هایی که برای نجات دیگران جانشان را به خطر انداخته اند و به عنوان قهرمان مدال گرفته اند و دراخبارروزانه همه کانال های خبری دیده میشوند. .
حرکت خودسوزی انسان هایی که برای حفظ سازمان و آرمانشان آنچنان بی باکانه به میان شعله های آتش رفتند حرکتی به ناگریز درجهت حفظ چیزی بود که برای آنها بالاترین ارزش بود. ممکن است برای یک مادربالاترین ارزش زندگیش کودکش باشد و برای حفظ او خودش را به کشتن بدهد. برای یک شاعر ، آزادی شعرگفتن اش باشد ( مثل لورکا که به او گفتند قول بده که دیگر شعر نمیگویی تا زنده بمانی و او گفت ترجیح میدهم بمیرم تا اینکه شعرنگویم) وبرای آنهایی که بخود سوزی دست زدند مسلما بالاترین ارزش زندگیشان یعنی آرمان وسازمانشان درخطر بود و برای حفظ آن درآن لحظه به این تشخیص رسیده بودند که راه دیگری به غیراز فدای جانشان وجود ندارد و این کاررا کردند . آیا میشود به آنها انتقاد کرد؟ آیا میشود به کسی ایراد گرفت که چرا جانشان را فدای چیزی کرده است که اورا بیشتر از هرچیزی دوست میداشته است ؟
من البته به عنوان یک شاعر چنین کسی را محکوم نمی کنم. بهتراست که انسان جان اش را فدای یک عشق کند قبل از آنکه اورا به خاطر عاشق بودن محاکمه و محکوم کنند.
درروزهای هجوم سربازان فرانسوی به خانه های مجاهدین و هوادارانشان درفرانسه و دستگیری رهبران و اعضای مجاهدین به غیراز خود سوزیهای وقایع قابل بحث و دقت دیگری هم اتفاق افتاد . و مهمترین آن به نظرمن همبستگی ایرانیان پناهنده و ضد جمهوری اسلامی بود. کسانی که دردوطن داشتند و درد دموکراسی و آزادی ، مجاهدین را تنها نگذاشتند و هرکس بسته به توش و توان خود تلاش کرد که به آنها کمک کند. حتی با یک امضاء و حتی با یک اعتراض و نامه نوشتن به مراجع قانونی و با اعتصاب غذا و با اجتماع درمحل پایگاه های مجاهدین درپاریس و دیگر کشورها.
این بالاترین تجربه و زیباترین حرکت بود . درجهت ایجاد جبهه همبستگی ملی
متاسفانه این حرکت گسترش نیافت و تعمیم داده نشد و فرو خفت .
آنچه آنچه درآن روزها وجود نداشت ، دگماتیسم اعتقادی ، خود محوری ، بیگانه خواندن هرکسی که به اصطلاح با ما زاویه دارد!! و طرد کردن آنهایی که مذهبی نیستند و به اسلام انتقاد دارند بود . تنها یک چیز مهم بود . حفظ اپوزیسیون و حفظ حق آزادی مبارزه علیه جمهوری اسلامی به هربهایی .
و دراین چارچوب البته همه می گنجیدند. آنکس که مسلمان بود و حالا دست از اسلام برداشته بود، آنکس که میخواست درکادر دیگری کار و مبارزه کند. آنکس که به ما انتقاد داشت و لی با ما می گریست . و غذا و آب پخش میکرد.
آن جو زیبای دوستی و مهربانی و همدلی و همراهی بزرگترین و زیباترین صحنه هایی بود که دراشلی کوچک انسان را به یاد روزهای قبل از 22 بهمن 1357 می انداخت و روح همبستگی و ایمان و با هم بودن و یکی بودن با هرعقیده وفکر و ایده ای .
آیا نباید آنروزها امتداد می یافتند ؟ و تنگ نظریها راه بر همبستگی ها نمی بستند؟
به امید گسترش جبهه همبستگی ملی
برای اطلاعات بیشتر به کتاب چند نکته و چند سانتیمتر از واقعیت. نوشته اسماعیل وفا یغمایی مراجعه کنید
برای اطلاعات بیشتر به کتاب چند نکته و چند سانتیمتر از واقعیت. نوشته اسماعیل وفا یغمایی مراجعه کنید
زنده و گسترده باد جبهه همبستگی ملی درجهت سرنگونی نظام فاشیستی - مذهبی جمهوری اسلامی
پیروزبا دجبنش دموکراسی خواهی ملت ایران
و اینهم شعری که من درآنروزها سروده بودم
در شعله سوخت
و یک ستاره خونین
از آسمان گذشت
شب با ستار گانش غمگين گريست
و روز
خورشيد شرمگين
در دوردست برج ايفل
در ابرها خزيد
انسان
قانون
برادري
و حرمت حقوق برابر
ويكتورهوگو
و انقلاب كبير
بالزاك
روسو!
و سارتر
فرياد ميكشم
اي سرزمين ولتر ومنتسكيو
اي سرزمين ليبرتي!
ديگر تر ا چه بنامم؟
آه اي عروس شهرهاي جهان
زين پس
ديگر جهنم تاريكي هستي
با شعله هاي سركش آتش
بر جان پاك عزيزانم
و شيطان و شيخ هر دو بيك سان
بردست هاي قاتل تو
بوسه ميزنند
ديگرتر ا نه مامن تاريخ
نه سرزمين امن
نه آن مدينه هجرت
كه سرپناه قاتلان و برادركشان
خواهم شناخت
آوخ دريغ و درد
پاريس من
چه زشت و چه تاريكي
و من
در اوج آنهمه روياهايم
و خاطرات شاد دفتر تاريخ
از تو
اينك به غير شعله ها ي سركش آتش
بر پيكر عزيز شهيدان
چيزي نمي نگرم
در زير پرده اي از اشك
سيماي تو
جز شعله اي مهيب
ز زندان باستيل
و تيغه هاي سردگيو تين
بر گرد ن عزيز ترين هاي ميهنم
چيزي تو نيستي
پاريس شوم
پاريس زشت رو
پاريس آتش و زندان و مرگ
پاريس دشنه از پشت
ديگر نمي شناسمت
و نمي خواهمت
اي شهر تلخ شعله و اندوه و درد
ديگربراي من
رويايي از تو نمانده
د رسينه شكسته غمگينم
جز زخم دشنه ای زتو یادی نیست
ژوئن 2003
******
زری اصفهانی – 17 ژوئن 2008
زری اصفهانی – 17 ژوئن 2008
0 نظرات:
ارسال يک نظر